صحنه هایی که همه ی ما می بینیم و لمس می کنیم

گاهی آنقدر تلخ و گزنده است که هیچ وقت عادی نمی شود ؛

حتی بعد از گذشت سال ها ...

ببخش اگر کامت تلخ می شود ؛

ولی گاهی آنقدر این غصه ها در دلم تلنبار می شوند ؛

که مثل دمل سر باز می کنند و ...

این روزها حرف زیادی برای گفتن ندارم ...

می خواهم هر از گاهی ، عمق دردهایی را که تا مغز استخوان هر انسانی را می سوزانند ؛ نشانت دهم ...

اگر چه دردهایی هست که هیچگاه به چشم نمی آیند و از درون مثل خوره جان را

می خورند ...

 

 

از من دلگیر نشو اگه فال نمی خرم. اگه وقتی میای پیش من و می گی « یه فال بخر»‌،‌نمی خرم.

من از تو و چهره پاکت شرم می کنم که روم رو بر می گردونم. من از اشکهای خودم

هم خجالت می کشم.من از تو خجالت می کشم. از دستهای نازت، که از کودکی با حافظ

آشنان و از چشمهای گردت که میون صورت معصومت منتظر یک اسکناسن تا خوشحالی

رو فریاد بزنن.

گلم، عزیزم که در بهار عمرت، زیر سیلی پاسبان احمق پارک، می پژمری و لحظه ی

بعد باز فال.

فال تو چیه؟ دلم می خواد به حساب من، به حساب هر کی خواستی یک فال باز کنی برای خودت، و توش بخونی  :

«بسیار سفر کنید، مشکلی دارید که به زودی حل می شود. به خدا توکل کنید»

تو که بسیار سفر می کنی، از این سر شهر به اون سرش، از این پارک به اون پارک،

شاید مشکلت توکل باشه، اگر تو با دل کوچیکت به خدایی که هرگز فراموشت نکرده

دل بسپری، شاید امروز دو فال بیشتر بفروشی…

خجالت می کشم از تو که سهمت همینه...

من...


مدتهاست خجالت می کشم حافظ بخوانم.

  پ.ن: نوشتم که یه کم عذاب وجدانم رو به خاطر این مسئله کم کنمناراحت


 



تاريخ : ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : parisa | نظرات ()
  • اخبار وب | تیم بلاگ