در حال قدم زدن بودم که به سر کوچه ی رسیدم...
پیر مردی از آن خارج می شد...
گفت: من رفتم بن‌بست بود ! تو نرو !
گوش ندادم و از کنجکاوی وارد کوچه شدم...
به امید راهی،رفتم و رفتم...
رسیدم به آخر و دیدم بن‌بست است...برگشتم !
وقتی‌ به سر کوچه رسیدم
پیر شده بودم !
جوانی را دیدم !
گفتم نرو،بن‌بست است !
اما گوش نداد و وارد کوچه شد...
"واین است داستان زندگی"
و کسی در این زندگی پیروز هست
که اشتباهات دیگران رو تکرار نکند...
چقدر زود پیر می شویم.........

 



تاريخ : ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ | ٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : parisa | نظرات ()
  • اخبار وب | تیم بلاگ