خب  منم یه آدمم .... مثه بقیه آدما ....

با همون دغدغه ها ،همون نگرونی ها ،همون خنده ها ،همون امیدواری ها ،همون آرزوهای دورودراز و همون ...... !!!

 منم رو همین زمین نفـــــس میکشم!!! 

 

 

تا حالا یاد گرفتم :

بخندم ،دوس بشم ،آرزو کنم ،تلاش کنم ، بغض کنم،حتی گریه رو هم یاد گرفتم

اما...

یه فرق دارم !!!  

من فراموش کردن بلد نیستم !!!  دلم میخواد همه اونچه رو که بهم گذشته فراموش کنم مخصوصا بدی آدما رو اما نمیشه تا چشمامو میبندم همشون مثه یه فیلم سینمایی یادم میاد و از اول اول برام مرور میشه، اون موقع دردم تازه میشه....

اصن بیخیال...

دیدین وقتی ملت کم میارن میگن اصن مهم نیست ...!!!

حالا منم ........اصن مهم نیست....!!!!

 

پ.ن:  دارم سعی میکنم یه پریسا ی جدید شم و از نو شروع کنم ، همین... :دی



ادامه مطلب
تاريخ : ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : parisa | نظرات ()

سلام

تو این مدت خیلی فکر کردم  چیزهای زیادی دریافتم که خلاصه ی اونها اینه:

درهیاهوی زندگی دریافتم،چه دویدنهایی که فقط پاهایم را ازمن گرفت درحالی که گویی ایستاده بودم!

چه غصه هایی که فقط آرامشم را گرفت درحالی که قصه ی کودکانه ای بیش نبود!

دریافتم،کسی هست که اگربخواهد میشودواگرنخواهد نمیشود.....

   به همین سادگی!!!!!!

 

             

به امید شروع بدون شکست دوباره .......



تاريخ : ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ | ٥:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : parisa | نظرات ()

بعضی وقتها دوست دارم

وقتی بغضم میگیره

خدا بیاد پایین و اشکامو پاک کنه

دستمو بگیره و بگه :

آدمها اذیتت میکنن؟؟؟!!!!زندگی پیچیدس ؟؟؟!!!!

بیا بریم......

      

 

مسخره است ...آره......چون خدا هیچ وقت همچین کاری نمیکنه

 .

.

.

یه مدت میخوام ول کنم این زندگی رو

میخوام واسه چن وقت آتش بس درست کنم

بذارم کنار غم و غصه رو

چشمامو رو اون چیزی که میخوام ببندم

یه مدت با هیچی ...با هیشکی نخندم

یه کم فرصت واستراحت میخوام

یه شب خواب شیرین و راحت میخوام ...واقعا خواب شیرین که قبل و بعد خواب غم و ناراحتی باهام نباشه

میخوام یه مدت جداشم از این زندگی

    

همه میدونن که حال و روز خوبی ندارم ....باید بگم اون چیزی که بابتش این هم سخت تلاش کردم (همون که گفته بودم تو مرداد معلوم میشه) نشد

به بن بست رسیدم ...یه جورایی به ته خط ...گاهی وقتا  دلم یه خواب شیرین و عمیق میخواد

اخه چرا ؟؟؟؟ هر جوری فک میکنم و سبک و سنگین میکنم بازم میرسم به اینکه چرا نشد؟؟؟

این روزا تنها سوالی که ازم میپرسن:آخه چرا؟؟؟!!!تو که کم نذاشتی!!!! ....چرا آخرش بدشد؟؟؟!!!

حالا خودم کم از تو میکشم ملت هم این مدلی بهم روحیه میدن

گاهی وقتا به خودم میگم عیب نداره این بار یه جور دیگه شروع میکنم .... گاهی هم میگم نه ولش کن بازم نمیشه و دوباره میرسی به این که چرا نشد یا اگه شد چرا اون طور که برنامه ریزی کردم نشد

نمیدونم ....واقعا نمیدونم  باید چیکار کنم ...فقط اینو میدونم که باید واسه یه مدت اتش بس درست کنم تا خستگی این همه سختی که با جون و دل تحمل میکردم یه کم از تن و روحم بره بیرون

باشه خدا....این روزا  رو هیچ وقت از یاد نمیبرم

و میدونم که یکروز میفهمی که خیلی دوستت دارم ....

و آنوقت با خودت میگی :

 کاش تمام دعاهایش را مستجاب میکردم !

 بنده خوبی بود ... !!!

ای کاش الان بفهمی که دارم واقعا له میشم زیر این همه..........

 

      

پ.ن: حالا با چه انگیزه ای یه مدل دیگه شروع کنم ؟؟!!

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : parisa | نظرات ()
  • اخبار وب | تیم بلاگ